یک سکانسی هست در فیلم محبوب من، روز واقعه، که عبدالله تازه مسلمان که به دعوت امام حسین به کربلا رفته است و وقایع عاشورا را دیده به شهرش و نزد عروسش راحله باز می گردد. سکانس پایانی فیلم است به گمانم. عبدالله با پرچم اهل بیت به شهر بازگشته و همه در میدان شهر دور او جمع شده اند که ببینند چرا تازه داماد رفته است؟ و همان وقت راحله اش هم می رسد و می پرسد-اگر اشتباه نکنم- که عبدالله حقیقت را چگونه یافتی؟ آنجاست که عبدالله می گوید من حقیقت را بر سر دار دیدم. من حقیقت را ...
دیروز که از خشونت ناباورانه میدان هفتم تیر به سمت خانه می رفتم، چیزی شبیه جمله عبدالله در سرم وول می خورد. دلم می خواست جلوی آدمها را بگیرم و بگویم من آزادی را، حقیقت را و اسلام و اخلاق را دیدم که کتک می خورد. من زنان سرزمینم را شیرزنانی دیدم خستگی ناپذیر، سازش ناپذیر. من گرگهایی را در لباس انسان دیدم و بیکران دریغ که به نام خدای رئوف و مظهر عدالت، علی، هم میهنانشان را به قصد کشت کتک می زدند. من خودم را دیدم اشک بر لب و -برخلاف عادت مالوفم- نفرین بر لب که کاش ...
من به چشمان خود دیدم که هر روز عاشوراست و هر زمین کربلا. من حقیقت را زیر ضربه های باتوم دیدم.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت توسط آزاده
|
به مائده گفته بودم که بعضی جاها را نمی آیم. نه که نخواهم. نمی توانم. می برم. آدمم آخر. قوی و جدی و هر کوفت و زهرمار دیگری هم هستم اما آدمم اگر خدا بخواهد. نمی توانم. گفته بودم اما آن شب که مائده گفت برویم بام تهران، گفتم برویم. باد کردم قفسه سینه ام را و سعی کردم ذهن بسپارم به آهنگ شاد ماشین بغلی و بزنم به شوخی با مائده که...(از همین شوخی های دخترانه خودمانی)
خانه هنرمندان که می خواستم تولدم را بگیرم بی قرار نبودم، بی حس هم نبودم، چیزی مثل کینه می کشید خودش را تا چشمانم و پایین می رفت. خانه هنرمندان محبوبم شده بود مایه عذابم. بایدکنار می آمدم با این نفرت. هر چه زودتر بهتر.
پیشنهاد پیتزا هشت میلی متری را خودم دادم. توی یوسف آباد.فکر کردم که باید بروم هرجا را. که هشت ماه گذاشته و حالا هم که ۸.۸.۸۸ است دیگر. که اگر نخواهم بروم آن وقت باید کل تهران را خراب کرد. رفتم. با ساسان و مائده و تا مائده قفل فرمان ماشین را بزند هوای سرد را کشیدم به سینه، کنار همان کینه های فروخفته و به ساسان گفتم وای ساسان آدم چه روزهای سختی رو باید ببینه. چرا ساسان چیزی نگفت راستی؟
لعنت به من. لعنت به پاییز.
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت توسط آزاده
|
غربت، داستان این روزهای همه ماست انگار. نه اینکه هیچ وقت نبوده باشد....نه. فکر می کنم که خاک بشر را با غربت به هم آمیخته اند. غربت و دوری و درد. اما این روزها همه غریبانه زیست می کنیم. هر جا که هستیم و هر کاری که می کنیم. امان از این غربت.
با هم و بی هم غریبیم این روزها. این روزها غریبی بدجور خودش را به رخ من می کشد. راستی غربت یعنی چه؟ از غ-ر-ب می آید که ظاهرا باید به معنای بیگانگی باشد. بیگانه ام این روزها؟ با خودم؟ با دوستانم؟ با خانه ام؟ با ظلمی که این روزها به ما می رود؟ با تنهایی بی سابقه ام؟ با خانواده ام؟ غریبم این روزها. بدجور در غربت افتاده ام و فکر می کنم خیلی های دیگر هم مثل من.
امشب، امشب که از غربت می نویسم، میلاد غریب ترین غریبان است. همیشه از مادر می پرسیدم چرا می گویند امام رضای غریب؟ او که همیشه زائر و مهمان فراوان دارد و مادر همیشه می گفت از سرزمینت که دور باشی غریبی. در بهشت هم که باشی و عزیزانت نباشند غریبی.
امام رئوف، بی نهایت امشب دلم هوای صحن سقاخانه را داشت. هوای صدای نقاره ها را وقت غروب. راستی ریشه غروب و غربت یکیست؟ پس چرا من همیشه غروب که می شود غریب تر می شوم؟
نمی خواستم پست شادی میلاد تو با غم امیخته شود، اما نیک می دانی که عیدی نمانده برای ما با این روزگاران سرد خاکستری کشورمان و آرمانهایمان. نمی خواهم ناشکری کنم از داشته ها که قدرشان را می دانم و نمی خواهم گلایه کنم از نداشته ها که حتما حکمتی در آن بوده است...اما می خواهم که مرا از غربت نجات بدهی که....تمام غریبان تو را می شناسند. می خواهم سرگردانیم را دود کنی و به هوا بفرستی. می خواهم ...
من آهوانه به بندم...مرا ضمانت کن
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت توسط آزاده
|
حسودیم می شود. به من حق بدهید حسودیم بشود وقتی وبلاگ فاطمه شمس و فاطمه ستوده را می خوانم که حالا مدتهاست اختصاص یافته به عاشقانه هایی با رنگ هجران به نام همسرانشان. حسودی نمی کنم به این که مشتاق دیدار عزیزترینهایشان هستند و در این روزگار نامراد آنها در بندند. اینرا که می دانم حسودی ندارد. اما این که کسی باشد که اینقدر ارزش دوست داشتن داشته باشد، اینکه انقدر ارزش داشته باشی که فرد فرهیخته اندیشمند قلم به دستی دوستت داشته باشد، حسودی دارد به خدا. این که کسی باشد که بفهمد تو را و بفهمی او را، که راهتان به یک طرف باشد، که ارزشهایتان یکی باشد، که میان شلوغی های طاقت فرسای این دنیای کثیف، نگاهتان درگیر هم شود، عاشقی داشته باشید برای هم، باور کنید که حسودی دارد. که میان این همه آشوب، یک نفر باشد که برایت حکم خدا را داشته باشد، که بپرستیش، حتی از دور، حتی در زندان. که در دوریش هم بتوانی کلماتش را زمزمه کنی و به عاشقانه های روشنفکرانه شکوهمندش ببالی و آن را در وبلاگت بنویسی حسودی برانگیز است به خدا.
به خودم، به ایده آلهایم ، به آرزوهایم که رجوع می کنم، انگار حس فاطمه شمس را می فهمم که کیلومترها دورتر هم حس می کند همسرش. درک می کنم آشفتگی فاطمه ستوده را، که ما همه لیلی هستیم، چه با مجنون، چه بی مجنون.
خدایا این روزها در خلوتهایم به این عاشقانه های متعال دوست داشتنی حسادت می کنم و از جور زمانه ای که بر من گذشته است و نامهربانی که دیده ام به تو شکایت!
*فاطمه شمس همسر محمدرضا جلایی پور و فاطمه ستوده همسر علی پیر حسین لو هستند
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت توسط آزاده
|
دور هم که جمع می شویم، خوش می گذرد. خیلی. به هر مناسبت یا بی مناسبت که دور هم جمع می شویم فقط خوردن است و حرف زدن و خندیدن و نشخوار خاطرات. مثل خیلی از مهمانی های دوستانه دیگر نیست اصلا. فقط می نشینیم و از خاطراتمان، آدمهای مشترکمان، دغدغه هایمان، دلخوریهایمان حرف می زنیم و می خندیم. اگر خانه همدیگر باشیم، بی تکلف می رویم توی آشپزخانه و کمک می کنیم تا مهمانی دوستانه صمیمی مان بگذرد و اگر بیرون از خانه باشیم، کاری می کنیم، یعنی تمام تلاشمان را می کنیم که بیشتر به ما خوش بگذرد.
دور هم که جمع می شویم انگار قرار می گذاریم که فقط بخندیم. چند ساعتی همه مشکلات را، نه که فراموش کنیم، بلکه حتی آنها را هم می کنیم اسباب خنده. چند ساعتی فقط می خواهیم با هم باشیم. با هم که حالا در پس سالیان دور و دراز، دیگر بیشتر از دوستیم برای هم، بیشتر خواهر وبرادریم. پشت و پشتیبان. همراه.
دور هم که جمع می شویم، تنهایی هایم کمرنگ می شوند. آرام می شوم در جمع آدمهایی که می شناسمشان، به آنها عادت دارم. نه سال از زندگیمان را با هم شریک بوده ایم. رازهای همدیگر را در سینه داریم، عاشقی هایمان را، مشکلاتمان را.
دوستانم، دوستان خوبم. کاش بدانید که چقدر دلم به شما گرم است. چقدر امید دارم به شما. چقدر دلتنگ شما می شوم و از دیشب که از شما جدا شده ام بی قرار این هستم که مبادا روزی برسد که شما نباشید، که یا رفته باشید دنبال زندگیهای آدم بزرگانه تان و دیگر وقتی برای جمعهای کوچک دوستانه مان نداشته باشید. یا وقتی که، تصمیم به هجرت بگیرید از این خاک غریب و روزی فرا برسد که هرکداممان گوشه ای از این دنیای بیرحم بزرگ جدا افتاده باشیم و نباشیم که بی بهانه و با بهانه دور هم جمع بشویم و تسکینی بشویم برای هم.
دوستان خوبم. عزیزانم. عزیزترینهایم...برای من بمانید. در این روزگار تلخ سرد ناگوار، نمی دانید که چقدر دلم به بودن و سرودنتان گرم است.
دوستان خوبم. عزیزانم...عزیزترینهایم...
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت توسط آزاده
|
خوابت را دیدم. همین چند شب پیش بود. نمیدانم چرا بعد از مدتها دوباره به خوابم آمده بودی. من که کاری با تو نداشتم. نه که کار نداشتم. تو دوست منی. دوست همیشه و هنوزم. از آن دوستها که از زندگی آدم حذف نمی شوند و فقط خودم هستم که اهمیت تو را در زندگی خودم می دانم.
داشتم می گفتم. خوابت را دیدم. انگار برایت کاری کرده بودم. یک کار مهم. الان که فکر می کنم درست یادم نمی آید. فقط یادم هست شکرگزارم بودی. چه خوب! شاید در خواب، کابوسم تمام شده بود. کابوس این که برای یک عمر مدیون تو هستم. کابوس اینکه همیشه تو به من لطف کردی،بیشتر از من فهمیدی، همیشه دست بالا بودی تو! حالا به هر حال در خواب در تلاطم یک حادثه تلخ من به داد تو رسیده بودم و برایت کاری کرده بودم. ناگهان ایستادی. داشتی می رفتی. یک جایی مثل راه پله های خانه قدیمی مان ایستادی و ...ناگهان...
حالا...می خواهم بگویم که می خواهم تعدیلت کنم در زندگیم. برای همیشه. برای همیشه. برای همیشه. می دانی . به ان خواب اصلا ربطی ندارد ها. فقط می خواهم از این حس تحقیری که دارم. از این که فکر می کنم در مقابل تو کوچک و حقیر و به اصطلاح خودم که به خودت هم گفتم چیپ هستم می خواهم رها شوم. همین است که دیروز آمدم که با تو درددل کنم اما نکردم. آمدم که...نه...دیگر نمی آیم. دیگر نخواهم آمد. برای من دوران جدیدی در رابطه با تو آغاز شده است. تمام شده است. خیلی چیزها. بماند که تو هنوز دوست خوب منی...اما...
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم...بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت توسط آزاده
|
مدتهاست که قلمم نچرخیده است برای گفتن یک شعر. این سه خط اما چند روزی است که ذهنم را قلقلک می دهد. به نظر شما شبیه شعر است؟
بعضی آدمها حسرت بعضی آرزوها را به دلم گذاشتند
بعضی، بعضی آرزوها را برای همیشه از دلم برداشتند
بعضی هم اصلا با آرزوهایم کاری نداشتند!
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت توسط آزاده
|
بزرگ شو آزاده. بزرگ شو. قوی شو. این خیالات کودکانه، این ضعف های احمقانه که به سراغت می آیند چیست؟ خجالت بکش. مگر همیشه نخواسته ای قوی باشی؟ مگر همیشه نخواسته ای زن باشی اما ضعیف نباشی. مهربان باشی اما شکننده نباشی. کودکی هایت را حفظ کنی اما آسیب پذیر نمانی. پریشانی هایت را داشته باشی اما مجموع باشی؟ پس چرا قوی نمی شوی؟ چرا کوه نمی شوی؟ چرا دریا نمی شوی؟ آب باریکه ای هم نیستی هنوز.
خجالت نکشیدی دختر؟ دو تا آمپول بود دیگر. این حرفها را نداشت که. که راست راست که نه چپ چپ به دکتر نگاه کنی و بگویی آمپول نه؟! که بترسی از آن چند میلی متر سوزن؟ که از اینکه تنها باید آمپول بزنی بترسی؟ از آن یک وجب اتاق تزریقات کلینیک با آن پرده سبز لعنتی که اصلا دیدنش هم دلت را آشوب می کند؟ خجالت بکش دختر. سر به راه بودی و به یکی از آن خواستگارهای چپ و راست این سالها -که یا عاشق نام و نشان خانواده بودند یا شیفته حسن خلق پدر یا خوش زبانی مادر- بله را گفته بودی باید الان یک بچه چهار پنج ساله را می بردی برای واکسن یادآور و معاینه ماهانه و معالجه این سرماخوردگی های اعصاب خردکن پاییز به بعد. حالا که ندادی-بله را- و نداری-بچه را- پس خجالت بکش! از اینکه بگویی-حتی در دل خودت- که از آمپول می ترسم. حالا گیرم هم که یک بار همانجا بعد از آمپول زدن چشمانت سیاهی رفته باشد و افتاده باشی. بیا دختر. بیا.
باید دکتر داروخانه به رویت بیاورد که: این داروها اثر نمی کند خانم، حتما باید آمپولش را بزنی. که گمان کند برای پولش است که می گویی آمپولها را حساب نکن و تو هم چیزی نگویی که او نفهمد از آمپول ترسیده ای و نقشت را ادامه بدهی که آمپولها چقدری می شوند؟! خجالت نکشیدی دختر؟!
تو که عاقبت رفتی. عاقبت آن پرده سبز چندش آور را زدی کنار و روی آن تخت لعنتی خوابیدی. پس این کارها دیگر چیست. بماند که تند تند صلوات فرستادی تا این عملیات مزخرف تزریق تمام شود و تمام مدت داشتی به زندانی ها و شکنجه ها و موقعیت سخت بهترین جوانان این کشور فکر می کردی که آرام شوی. خجالت دارد به خدا دختر.
بزرگ شده ای تو. بار زندگی را باید بکشی. تنهایی که دلیل ضعف نمی شود. تنهایی که دلیل ناتوانی نمی شود. تنهایی که علت موجهه جرم ترسو بودن نیست. تنهایی که ضعف های احمقانه یک دختر بیست و چندساله را نمی پوشاند. بزرگ شده ای دختر. خجالت بکش.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت توسط آزاده
|
این روزها، خیلی دلتنگم. خیلی. هیچ چیز خوشحالم نمی کند. هیچ چیز ته ته دلم، را سر حال نمی آورد. این روزها...
این روزها حتی خوردن چیزهایی که دوستشان دارم هم ارضایم نمی کند. خوردن را دوست دارم-واقعا می گویم، حتی اگر چاق بشوم و کلی هم غصه بخورم- اما نمی دانم چرا این روزها...
خوابیدن هم آرام و راحتم نمی کند. برخلاف همیشه مدتها طول می کشد تا بخوابم و خوابهایم هم این روزها...
خواندن هم. خریدن و داشتن و خواندن کتابهای دوست داشتنی، مجله های همیشگی، روزنامه های قابل مطالعه، هیچ کدامشان را دیگر...نه که دوست نداشته باشم نه، اما هیچ کدام مرا خوشنود نمی کند این روزها...
فیلم دیدن هم، سینما رفتن هم، تلویزیون دیدن هم، سفر رفتن هم، عاطل و باطل گشتن هم حس خوبی نمی دهد این روزها به من...
خرید کردن هم، خریدن چیزهایی که دوستشان دارم، که پولشان را داده ام. پولی که خودم برایش زحمت کشیده ام. هیچ کدامشان مرا سر ذوق نمی آورد...این روزها البته!
این روزها در میان جمع، حس تنهایی دارم و در تنهایی هایم هم به فکر دیگرانم و می خواهم با آنها باشم. این روزها ...
این روزها هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز نه مرا خوشحال می کند، نه کمی دلم را باز می کند، نه کمی آرامم می کند، نه...
کاش این روزها زودتر بگذرند...کاش بگذرند این روزها...
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت توسط آزاده
|
به حامد...
پسرخاله خوبم...بهتر بگویم برادر همیشه و هنوزم...حامد عزیز...
تبریکات صمیمانه من را پذیرا باش. همراه شدنت را، عاشق شدنت را، همسر شدنت را این روزها جشن گرفتیم. این تغییر بزرگ را به تو و راحله نازنین تبریک می گویم.
راستش را بگویم می دانستم که به هم نزدیکیم، همیشه می دانستم که رابطه مان مثل یک پسرخاله و دختر خاله معمولی نیستیم، مثل خواهر و برادریم...شاید هم مثل دو دوست نزدیک...اما تو را که در لباس دامادی دیدم تازه انگار فهمیدم که چه حساسیتی داشتم روی تو...تازه فهمیدم که چقدر مهم بوده است برایم که همسر تو که باشد، که مراسمت به بهترین شکل برگزار شود، که چقدر نزدیک بوده ایم ما به هم برادر جان!
کودکی و نوجوانیمان را یادت هست؟ همیشه ۲۲ بهمن را می آمدیم بابل پیش شما و تو تولدت را در دی ماه تازه پشت سر گذاشته بودی و درست مثل خودم همیشه کادوهایت کتاب بود و من همیشه کلی کتاب از تو قرض می گرفتم. همیشه به هم کتاب قرض دادیم، همیشه اندیشه رد و بدل کردیم، که ما بچه های یک نسل بودیم...حالا بگیریم یک سال و دو سال این ور و آن ور..
آن روز، روز عقدت را می گویم، قبل از این که با عروس بیایید، به من زنگ زدی. میان آن همه آدم به من زنگ زدی و از من پرسیدی همه چیز مرتب است یا نه؟...تو زنگ هم نمی زدی چشم من نگران همه چیز بود آقای داماد!
خوشحالم. خیلی خوشحالم. نمی دانم خوشحالی آن شب مرا دیدی یا نه. اما خوشحال بودم. خیلی. خوشحالم. خیلی. برای تو. برای راحله. برای یک زوج مهربان و فرهیخته که به این جامعه اضافه می شود.
نمی دانم و نمی خواهم بدانم که شرع و عرف درباره دوستی های نزدیکی از این دست که من و تو داشتیم و داریم چه قضاوتی می کند، فقط می دانم که برای من برادر دوست داشتنی بودی و می مانی و می دانم که این را خوب می دانی و همین مرا بس!
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت توسط آزاده
|