تجربه من با همين سن كم! نشان داده كه تحريم انتخابات در ا ايران جواب نميدهد. چون به هر حال قشر خاصي هستند كه شركت در انتخابات را تكليف شرعي ميدانند و عده اي هم مي ترسند و ... بنابراين براي تغيير اين وضعيت بايد شركت كرد. به قول آقاي خاتمي مظلومانه شركت مي كنيم و بازي آنها را به هم ميزنيم. همه هر جا كه هستيم تلاش كنيم كه به كانديداي اصلاح طلبان راي بدهيم تا حداقل اقليتي قدرتمند و موثر در مجلس بعدي شكل بگيرد.ضمنا نسبت به سايرين هم غافل نمانيم. سعي كنيم ديگران را هم به شركت قانع كنيم و فهرست اصلاح طلبان را تا جايي كه ممكن است در بين مردم رواج دهيم. من هم مثل همه شما نسبت به اصلاح طلبان انتقاداتي دارم اما هميشه بايد به همه چيز نسبي نگاه كرد. مگر نه؟
درباره انتخابات حرفهاي زياد ديگري هم دارم كه اگر خدا بخواهد به تناسب خواهم گفت. اما فعلا فقط تلاش كنيم براي شركت طبقه متوسط شهري در انتخابات و جلب توجه آنها به ليست ياران خاتمي. به اميد پيروزي.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط آزاده
|
نظر خوش بینی: امروز بهار را با همه وجود حس کردم. خصوصا حالا که در اداره هستم و در این طبیعت زیبا صدای پرنده ها هم هست. امروز جوراب بلند نپوشیدم، زیر مانتو بلوز آستین بلند ندارم. چکمه به پا نکرده ام و احساس سبکی عجیبی دارم.
بعد از مدتها به اداره آمده ام و احساس میکنم که مفیدم و احساس میکنم که به درک که نشد! بهتر!
نظر بدبینی: زانوانم قوت ندارد. سستم. به زور جمیله و خجالت آقای رییس از جا کندم. با بی حوصلگی لباس پوشیدم و به راه افتادم. با خودم و خدا درگیرم. انگار که در یک دریای متلاطم هستم. گهی اینسو و آنسو. از او بدم می آید. از دروغ و دغل و نقابها بدم می آید. روزهایم شب میشود و شبهایم روز، بی آنکه بفهمم. درد نام دیگر من است...
نتیجه: جمع اضدادم امروز!
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط آزاده
|
۱- قبول کن که ریسک است. نگو که نیست. به تو ثابت میکنم. اگر خدا بخواهد و فرصتی باشد. ریسک بزرگی است !
۲- خدای من! کاش میشد این سفر روحانی حج که مدتهاست آرزوی آن را دارم بدون این پیرایه ها، این سخنان بی مفهوم تکراری، این آدمهای نادان که من نمی فهممشان ممکن بود. مرا به حرم امنت ببر بدون این حرفها!
۳- مردم عزیز ایران. ای آنهایی که هنوز مترو سوار شدن را هم بلد نیستید، چه بگویم؟
۴- جمیله جان! این روزها نگاهت که میکنم دلم برایت تنگ میشود. احمقم نه؟
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط آزاده
|
مقاله را با عجله نوشتم. عجله و عقب بودن عادی و طبیعی زندگی من. دردقایق آخر. ارسال در روز آخر. اما عنوان جذابی داشت:" حقوق بشر و آپارتمان نشینی". وقتی فرستادم گفتم : آخجون! یک چیز دیگه رو هم از سرم باز کردم!
چند روز پیش تماس گرفتند و آدرسم را خواستند! گفتم مثلا که چه؟ که بیا مقاله را ارائه بده! سخنرانی کن! ای؟من؟ همایش؟ ارائه؟
این اولین بار است به گمانم که میخواهم در یک همایش جدی غیر دانش آموزی و دانشجویی مقاله ارائه کنم و اساسا روی سن بروم. ترس؟ نه نمیترسم! اما خوب میدانید مقاله را خیلی با عجله نوشته بودم! فکر اینجایش را نکرده بودم!بنابراین برای حفظ آبروی من تا سه شنبه دعا بفرماییییییید!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط آزاده
|
دارم از امتحانات فارغ میشوم. چیزی نمانده است. یک امتحان قواعد عربی روز سه شنبه و خلاص...این حس خوب آزادی باعث شد که دیشب بروم اینترنت گردی و البته کلی هم کتاب و مجله و روزنامه بخرم.
دیشب روزنامه جلویم باز بود و در صفحه های اینترنت میگشتم. در روزنامه میخواندم که قاتل کودکان نجف آبادی به قتل رسید و راز قتل دختر جوان به دست پدر گشوده شود و مردی صبح دیروز تیر باران شد و قاتلی فردا اعدام میشود و ..
در شبکه هم اخبار رد صلاحیتها را دنبال میکردم. نام افراد رد صلاحیت شده بیشتر شبیه یک جوک است. نمایندگان فعلی مجلس و آدم مهمهای سابق هم از تیغ تیز رد صلاحیت جان سالم به در نبرده اند و عجب تلخندی!
به وفا پیام دادم که من بیدارم و تو هم بیدار باش و درس بخوان و گفتم که دارم غصه این چیزها را میخورم و وفا گفت که چه فایده و از دست من چه کاری ساخته است و من به او گفتم و به شما هم میگویم که بی خیالی هنری است که من ندارم. یادت هست به تو گفتم؟ حالا به همه میگویم :آخر یک روز غصه این چیزها مرا میکشد.
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط آزاده
|
نازنین جان چقدر نوشتن توضیح برای آنچه که حتی در دوردست ذهن من هم نبوده است دشوار است. آنهم برای دوست نازنینی- به حق شایسته داشتن چنین نامی هستی - چون تو. نازنین عزیز. پست قبلی ربطی به شما و حسین نداشت. جز اینکه شما مثال نقض این مساله هستید. داستان از این قرار است همسفر یکی از مهمترین تجربه های من: مدتی است که رفتار آدمهای اطرافم را نمیفهمم.که گاه چنان عجیبند که گمان میکنم از دو کره متفاوت زاده شده ایم. که دوستان گاه علم دشمنی برمیدارند و غریبه ای که نشان میدهد دارد با من آشنا میشود ناگهان روی میگرداند! این، مرا مدام به فکر وا میدارد که اشکال از من است یا جامعه؟ این شکاف از کجاست؟
این میان، یعنی در میان این پازلهای سرگردان، که من ناتوانم از کنار هم چیدن قطعات رفتارهایشان، تو و حسین را طور دیگری یافتم. دوستانی به غایت مهربان، که برایم قابل فهم بودید. فرصت مغتنمی است دوستان خوبی چون شما داشتن در این آشفته بازار سرگردانی.
نه نازنین عزیز، یا به قول حسین آقا، "نازنین خانوم" شما ربطی به پست قبل نداشتید؛ جز اینکه مثال نقض داستان بودید. که شما در دید من یک تابلوی کامل و زیبا هستید. نقشی از یک زوج خوشبخت فهمیده و تحصیل کرده. ایدون باد!
* بدین وسیله باز هم اگر در نتیجه ابهام احتمالی موجود در متن پیشین، گرد کدورتی بر دل نازنینت نشسته است عذر میخواهم!
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط آزاده
|
یادداشت دوستان جدیدم- حسین و نازنین - را یادتان هست؟ گفتم دوست پیدا کردن سخت است؟ این روزها بیشتر حس میکنم که نمیتوانم انسانها را درک میکنم. نه اینکه رفتارشان با من هماهنگ نباشد که توقع بیجایی است که همه چون من بیندیشند و بر باورهای من باشند، اما انگار رفتار آنها را در قالب خودشان هم نمیتوانم توجیه کنم. انگار قطعات پازل رفتار انسانها رانمیتوانم کنار هم بگذارم. گاهی ناگهان کسی واکنشی از خود نشان میدهد که با تمام رفتارهای قبلیش متفاوت و چه بسا متضاد است. از یکی، رفتارهایی می بینی که بی تردید نشان دهنده چیزی است و تا می آیی دل ببندی که ای...انگار آدم جدیدی به دایره سرمایه اجتماعی من - حاصل کلاسهای دکتر جاوید عزیز است- اضافه شده، ناگهان کاری میکند که همه خیالاتت باطل میشود.
این روزهای سرما و امتحانات بر من سخت میگذرد. خیلی...
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط آزاده
|
این تعطیلی بی برنامه بدجور اعصابم را به هم ریخته است. حق با محمد علی ابطحی است؛ ظاهرا راحت ترین راه برای حل مشکلات شهری و بیکفایتی در تامین نیازهای اولیه مردم، تعطیل کردن و خانه نشینی است. مردم هم که از خدا خواسته،قط منتظرند تعطیل شوند و در خانه بخوابند! چه باک از عقب ماندن کارها؟!
البته که برای من میتوانست تعطیلی لذت بخشتری باشد، اگر که امتحانات در پیش نبود و میشد که بخوابم کنار بخاری و تا جان در بدن دارم رمان بخوانم!
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط آزاده
|
تصمیم که گرفه شد دیگر چیزی نداشتم که بگویم. من اگر چه ناقص و برخلاف عرف حالا دیگر صاحب خانه خودم هستم و مرا چه حقی هست که برای خانه مامان و بابا نقشه بکشم. به درک که تمام نوجوانی و جوانی من در آن خانه شهرک تعاون با درختهای کاج وسرو سر به فلک کشیده و حیاط عزیز و پرواز دسته جمعی گنجشکها از روی درختان وقتی در را باز میکردم خلاصه میشد. مهم این بود که خانه قدیمی شده بود و سنی از پدر و مادر رفته و دیگر زندگی در آن جا سخت بود. صبوری کردم. خیلی. به خانه جدید رفتم. بی صدا. حتی قدمی هم برای اسباب کشی بر نداشتم. چه حالی برای اسباب بردن وقتی دل هنوز آنجاست؟ خودم را به گیجی زدم. دفعه اول که به خانه جدید رفتم از هرچه در پارکینگ کنترلی و آسانسور و چشمی در که بود متنفر شدم. دلم برای پل شیبدار حیاطمان تنگ شد که بابا می ایستاد روی آن و برای اینکه کداممان در را باز کنیم چانه میزدیم و همیشه من بودم که از الهه شکست میخوردم. آخر پارک سنگ چین را آنجا یاد گرفته بودم. به روی خودم نیاوردم. اسم این حالت را همیشه میگذارم بی حسی. سعی کردم فکر نکنم. اما وقتی برای برداشتن بعضی از وسایلی که جا مانده بود رفتم داشتم خفه میشدم. انگار پس از سالها از یک مسافرت برگشته باشم. اما تحمل کردم. برای دل مامان که ناراحت نشود. همین.
اما خیالم راحت بود. راحت که هر وقت بخواهم میتوانم به خانه گذشته هایم بروم. خانه ایکه در آن بالیده بودم. آزاده شده بودم. شعر گفته بودم. کتاب خوانده بودم. روشنفکر دینی شده بودم!
چند روز پیش اما آنچه از آن میترسیدم بالاخره پیش آمد. قرار شد خانه به یکی از آشنایان صمیمی اجاره داده شود. این بار دیگر نتوانستم. این بار...
میدانم خانه آنجاست که خانواده ام هستند. جایی که بوی غذای مادر بپیچد و با الهه سر چیزهای کوچک بخندیم و در را برای زیباترین هدیه خدا یعنی بهار باز کنیم و به حرفهای بابا گوش کنیم. اما نمیتوانم آنجا را فراموش کنم. جایی که در زیرزمین آن تمام نوجوانی من به درس خواندن گذشت. به خواندن و خواندن و خواندن. اصلا جایی که باسواد شدم. جایی که تلفن لعنتی زنگ زد و ازپشت آن خبر مرگ علیرضا آمد. جایی که خبر خیلی از عروسیها آمد. خیلی از عزاها! جایی که یک روز در آن به من گفتند برادرم قصد ازدواج دارد و من مخالت کردم. گریه کردم. استدلال کردم. اما وقتی اولین بار رضوانه و خانواده اش را دیدم همه مخالفتها فراموشم شد. همان جا بود که رضوانه به ما پیوست و شد عضو ثابت و جدانشدنی ما. انگار که از اول بوده است. خواهر من شد.
همان جا بود که دانشگاه قبول شدم. برای کنکور درس خواندم. ساعتها. شبها از پله ها میخزیدم بالا و چیزی میخوردم ودوباره اتاق پایین و درس و تست. همان جا بود که شب امتحان ادبیات ترم دوم پیش دانشگاهی از ترس درسهای باقی مانده و پا به پای شعر علی معلم گریه کردم: از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم...
همان جا رتبه ۱۱ آوردم. وسایلم را جمع کردم. و آمدم تهران. همانجا توی همان پارکینگ امیر مرا با نگاه بدرقه کرد و من با تمام آرمانهایم خانواده ام را ترک کردم و آمدم.
ترتیب منطقی و زمانی حادثه ها به هم ریخته است. مرگ آقاجون- عروسی امیر- تولد بهار همه در همان خانه بود و خانه پای ثابتش بود.جزیی از خاطره بود. حالا قرار است که به جای ما کسان دیگری به آنجا بروند. قرار است که به جای صدای خنده خانواده عزیز من صداهای دیگری در آن بپیچد. قرار است همه خاطره های من آنجا تنها و سرگردان بمانند. و چه شعر بی ربطی!: بازم میخوام به اصفهان برگردم!...انگار حسم شبیه حس معین است به هنگام خواندن این شعر...بازم میخوام به خونه مون برگردم!
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط آزاده
|
نمیدانم چرا فروغ گفته است: پشت پنجره برف می بارد. در دلم دستی تخم سرما را می کارد...
وقتی برف می آید من فقط سرشار میشوم. سرشار از ذوق و شوقی عجیب. برف نرم و آرام است. بی صدا اما اصلاحگر. مثل باران نیست که آمدنش با صدا همراه باشد. دیروز این فرصت برایم پیش آمد که به اداره بروم و برف را در کوهها تماشا کنم. سکوت کوه و صحنه های زیبایی که ایجادشده بود سرمستم کرده بود.
وقتی کنار میدان کاج منتظر ماشین اداره بودم و کم کم داشتم تبدیل به آدم برفی میشدم به این نکته اندیشیدم که کاش در دنیا هم چیزی مثل برف وجود داشته باشد که همه ناپاکیها را بشوید. همه چیز را پاک کند. سپید سپید. بدون کینه بدون قتل. بدون کشتار. بدون جنگ و نابرابری و فقر.ازدیدگاه من تحقق واقعی و صحیح و سیاست نزده آرمان حقوق بشر مانند همین برف است و از همین روست که اینقدر برای من مهم است و می کوشم گامی در آن جهت بردارم.
و خدایا این مانع از باور من به ظهور مصلح جهانی نخواهد بود. چشمان مرا به دیدن دولت کریمه روشن کن!دولت کریمه ای که در آن به خاطر چکمه روی شلوار و قلیان و رنگ لباس جوانهای مردم را به باد کتک نگیرند!
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط آزاده
|